لب ما و قصه ی زلف تو، چه توهمی! چه حکایتی!
لب ما و قصه ی زلف تو، چه توهمی چه حکایتی
تو و سر زدن به خیال ما، چه ترحمی چه عنایتی
به نماز صبح و شبت سلام! و به نور در نَسبت سلام!
و به خال کنج لبت سلام! که نشسته با چه ملاحتی
به جمال، وارث كوثری، به خدا! محمد دیگری
به روایتی خود حیدری، چه شباهتی! چه اصالتی!
بلغ العُلی به كمال تو، كشفالدُجی به جمال توبه تو و قشنگی خال تو، صلوات هر دم و ساعتی
شده پُر دو چشم تو در ازل، یكی از شراب و یكی عسل
نظرت چه كرده در این غزل؟ كه چنین گرفته حلاوتی
تو كه آینه، تو كه آیتی، تو كه آبروی عبادتیتو كه با دل همه راحتی، تو قیام كن كه قیامتی
زد اگر كسی در ِخانهات، دل ماست كرده بهانهاتهمه جا گرفته نشانهات، به چه حسرتی، به چه حالتی
نه، مرا نبین، رصدم نكن، و نظر به خوب و بدم نكن
ز درت بیا و ردم نكن، تو كه آستان سخاوتی
قاسم صرافان
نقل از "فتح"
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۲۸ ب.ظ توسط بنایی
|