عشق بورز و جاودانه باش

آنگاه که مهر می ‌ورزی مهربانیت تو را زیباترین معصوم دنیا می‌کند …

اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت …

دلگیر مباش که ___

من عیسی نامی را میشناسم که ده بیمار را در یک روز شفا داد … 

و تنها

یکی سپاسش گفت!!!


من خدایی میشناسم که 

ابر رحمتش به زمین و زمان باریده … 

یکی سپاسش میگوید و هزاران نفر کفر !!!


پس مپندار بهتر از آنچه عیسی و خدایش را سپاس گفتند … از تو برای مهربانیت قدردانی میکنند.

از ناسپاسی هایشان مرنج و در شاد کردن دلهایشان بکوش… که

این روح توست که با مهربانی آرام میگیرد

تو با مهر ورزیدنت بال و پر میگیری …

خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد …


پس به راهت ادامه بده
دوست بدار نه برای آنکه دوستت بدارند …


تو به پاس زیبایی عشق، عشق بورز و جاودانه باش


این متن زیبا را "پاپیون صورتی" توی کامنتها گذاشته بود. دلم نیومد نذارمش تو وبلاگ



پی نوشت:

اینم نظر زیبای "زینت زن=حفظ حجاب" برای همین مطلب

بی حجابی آزادی نیست ،

چون هیچ صاحب خانه ای ، با نام آزادی ، دیوار خانه 

خود را بر نمی دارد و شب ها در حیاطش را باز نمی گذارد ...

به کسی که راست راه می رود میخندند.......!

مردم شهری که همه در آن میلنگند


به کسی که راست راه می رود میخندند.......!




اللهم عجل لوليك الفـــــــــــــــــــــرج

همسران دوست داشتنی

♥•٠·

زن به شوهرش گفت : راضی باش از من ؛ وقتی میرم خرید می دانم اگر چونه بزنم کمتر می خرم جنس 
ها رو 

ولی برای این که با نامحرم صحبت نکنم همان قیمتی که نوشته شده رو می ذارم روی پیشخون و جنسم رو برمی‌ دارم ؛ 

مرد پیشانی همسرش را بوسید 
همسران دوست داشتنی  ♥•٠· زن به شوهرش گفت : راضی باش از من ؛ وقتی میرم خرید می دانم اگر چونه بزنم کمتر می خرم جنس ها رو  ولی برای این که با نامحرم صحبت نکنم همان قیمتی که نوشته شده رو می ذارم روی پیشخون و جنسم رو برمی‌ دارم ؛  مرد پیشانی همسرش را بوسید

آبرو . . .

حسام الدین آشنا در صفحه شخصی خود در فیس بوک از قول یک نفراز دوستانش نوشته است:

 حدود 20 سال پیش منزل ما خیابان 17 شهریور بود و ما برای نماز خواندن و  مراسم عزاداری و جشنهای مذهبی به مسجدی که نزدیک منزلمان بود می رفتیم پیش  نماز مسجد حاج آقایی بود بنام شیخ هادی که امور مسجد از قبیل نماز جماعت ،  مراسم شبهای قدر ، نماز عید و جشن  نیمه شعبان را برگزار می کرد اگر  کسی می   خواست دخترش را شوهر بدهد و یا  برای پسرش زن بگیرد با شیخ هادی  مشورت می   کرد و در آخرهم شیخ خطبه عقد را  جاری میکرد ، اگر کسی در محله فوت  میکرد   شیخ هادی برای او نماز میت می  خواند و کارهای بسیاردیگر  ...

 یک روز من برای  خواندن نماز مغرب و عشاء راهی مسجد  شدم و برای گرفتن وضو به  طبقه پائین که وضوخانه در آنجا  واقع بود رفتم ، منتظر خالی شدن دستشویی بودم که در این حین، در  یکی از دستشوییها باز شد و شیخ  هادی از آن بیرون آمد با هم سلام و علیک کردیم و شیخ بدون اینکه وضو بگیرد دستشویی را ترک کرد.

 من که بسیار  تعجب کرده بودم به دنبال شیخ راهی  شدم که ببینم کجا وضو می¬گیرد و با  کمال شگفتی دیدم شیخ هادی بدون  گرفتن وضو   وارد محراب شد و یکسره بعد از  خواندن اذان و اقامه نماز را شروع  کرد و مردم   هم به شیخ اقتداء کردند من که  کاملا گیج شده بودم سریعا به حاج  علی که   سالهای زیادی با هم همسایه بودیم  گفتم حاجی شیخ هادی وضو ندارد ،  خودم دیدم   از دستشویی اومد بیرون ولی وضو  نگرفت. حاج علی که به من اعتماد  کامل داشت   با تعجب گفت خیلی خوب !!!

فرادا می  خوانم این ماجرا بین   متدینین پیچید ، من و دوستانم برای  رضای خدا، همه را از وضو نداشتن  شیخ   هادی آگاه کردیم و مامومین کم کم  از دور شیخ متفرّق شدند تا جائیکه  بعد از   چند روز خانواده او هم فهمیدند. زن  شیخ قهر کرد و به خانه پدرش رفت ،  بچه   های شیخ هم برای این آبروریزی ،  پدر را ترک کردند

دیگر همه جا  صحبت از مشکوک بودن شیخ هادی بود  آیا اصلا مسلمان است ؟ آیا جاسوس  است ؟ و آیا...

شیخ هادی  بعد از مدتی محله ی ما را  ترک کرد و دیگر خبری از او نبود ... ،    ما هم بهمراه دوستان و متدینین  خوشحال از این پیروزی ، در پوست  خود نمی   گنجیدیم ، بعد از مدتی از حوزه  علمیه یک طلبه ی جوان فرستادند و  اوضاع به   حالت عادی برگشت .

بعد از دوسال از  این ماجرا، من به اتفاق   همسرم به عمره مشرف شدیم در مکه  بخاطر آب و هوای آلوده بیمار شدم.  بعد از   بازگشت به پزشک مراجعه کردم و دکتر  پس از معاینه مقداری قرص و آمپول  برایم   تجویز کرد . روز بعد وقتی می خواستم  برای نماز به مسجد بروم تصمیم گرفتم   قبل از آن به درمانگاه بروم و  آمپول بزنم ،پس از تزریق به مسجد  رفتم و چون   هنوز وقت اذان نشده بود وارد  دستشویی شدم تا جای آمپول را آب  بکشم. درحال   خارج شدن از دستشویی، ناگهان به  یاد شیخ هادی افتادم !!! چشمانم  سیاهی می   رفت، همه چیز دور سرم شروع به  چرخیدن کرد انگار دنیا را روی سرم  خراب   کردند. نکند آن بیچاره هم می  خواسته جای آمپول را آب بکشد .!؟!؟  نکند ؟! ؟!   نکند ؟! ؟!

دیگر نفهمیدم  چه شد. به خانه برگشتم تا صبح  خوابم   نبرد و به شیخ هادی فکر میکردم که  چگونه من نادان و دوستان و متدینین    نادان تر از خودم ندانسته و با قصد  قربت آبرویش را بردیم .. خانواده اش  را   نابود کردیم و ...

از فردا،  سراسیمه پرس و جو را شروع کردم تا   شیخ هادی را پیدا کنم. به پیش حاج  ابراهیم رفتم به او گفتم برای کار  مهمی   دنبال شیخ هادی میگردم او گفت : شیخ  دوستی در بازار حضرت عبدالعظیم  داشت و   گاه گاهی به دیدنش میرفت اسمش هم  حاج احمد بود و به عطاری مشغول بود.  پس از   خداحافظی با حاج احمد یکراست به  بازار شاه عبدالعظیم رفتم و سراغ  عطاری   حاج احمد را گرفتم. خوشبختانه  توانستم از کسبه آدرسش را پیدا کنم  بعد چند   دقیقه جستجو پیر مردی با صفا را  یافتم که پشت پیشخوان نشسته و قرآن  می   خواند سلام کردم جواب سلام را با  مهربانی داد و گفتم ببخشید من  دنبال شیخ   هادی میگردم ظاهرا از دوستان  شماست ، شما او را می شناسید

پیرمرد سری تکان داد و گفت دو سال  پیش شیخ هادی در حالیکه بسیار  ناراحت و   دلگیر بود و خیلی هم شکسته شده بود  پیش من آمد ، من تا آن زمان شیخ را  در   این حال ندیده بودم. بسیار تعجب  کردم وعلتش را ازپرسیدم او در جواب  گفت: من   برای آب کشیدن جای آمپول به  دستشویی رفته بودم که متدینین  بدون اینکه از   خودم بپرسند به من تهمت زدند که  وضو نگرفته نماز خوانده ام ،خلاصه  حاج احمد   آبرویم را بردند ، خانواده ام را  نابود کردند و آبرویی برایم در این  شهر   نگذاشتند ودیگر نمی توانم در این  شهر بمانم ، فقط شما شاهد باش که با  من چه   کردند. بعد از این جملات گفت : قصد  دارد این شهر را ترک گفته و به عراق    سفر کند که در جوار حرم  امیرالمومنین (ع) مجاور گردد تا  بقیه عمرش را سپری   کند من هم هرکاری کردم که مانعش  شوم نشد. او گفت دیگر چیزی برای از  دست   دادن ندارم ،او رفت و از آن روز به  بعد دیگر خبری از او ندارم  ...   

ناگهان بغضم سرباز کرد و  اشکهایم جاری شد که خدای من این چه  غلطی بود   که من مرتکب شدم ای کاش آن موقع کور  می شدم و این جنایت را نمی کردم ای  کاش   حاج علی آن موقع بجای گوش دادن به  حرفم توی گوشم میزد ای کاش ای کاش  ... و   این ای کاش ها که بیچاره ام میکرد  .

الان حدود 20 سال  است که از   این ماجرا می گذرد و هر کس به نجف  مشرف میشود من سراغ شیخ هادی را از  او   میگیرم ولی افسوس که هیچ خبری از  شیخ هادی مظلوم نیست.

آزادی بیان خوب؛ آزادی بیان بد

سانسور خوب ؛ سانسور بد

بخوانید آزادی باین خوب ؛ آزادی بیان بد!!

شعارهاي "آزادي بيان" و " دانستن حق مردم است" از جمله شعارهايي است که در دوران حاکميت مدعيان اصلاحات شنيده مي‌شد و بر لوگوي روزنامه‌هايشان نيز خودنمايي مي‌کرد. اين شعار که از شعار‌هاي اصلي ليبراليزم است مبناي عمل اين جريان سياسي قرار گرفته و به حربه‌اي عليه اصول‌گريان تبديل شده است. ولي عملکرد اين مدعيان نشان مي‌دهد که آزادي بيان فقط و فقط تا وقتی در راستاي اهداف آن‌هااست خوب است و هر‌گاه به ضرر آن‌ها تمام شود، بايد با آن برخورد شود و واقعيت‌ها سانسور گردد. 


ادامه ی مطلب را ببینید . . . 

ادامه نوشته

خاله بازی های اسکار

اولین نماینده ایران در اسکار؛ یک فیلم توقیفی 

ماجرای پر کردن سالن مراسم اسکار توسط سیاهی لشکرها و تحویل نگرفتن خبرنگارها

ماجرای یارکشی مخملباف و خواهش و التماس رئیس کمپانی میراماکس

اکثریت با مخملبافی‌ها بود پس دیگر چانه نزدیم

! حبه قندی که . . . نرفت

 .

 .

 .



شیرین و شیوا و خواندنی است

ادامه مطلب را از دست ندهید

ادامه نوشته

ما همه سرباز تو ایم


عکس اول را در آورد: این پسر اولم محسن است
.

عکس دوم را گذاشت روی عکس محسن: این پسر دومم محمد است، دوسال با محسن تفاوت سنی داشت.
عکس سوم را آورد و گذاشت روی عکس محمد؛ رفت بگوید این پسر سومم.. سرش را بالا آورد، دید شانه های امام(ره) دارد می لرزد..امام(ره) گریه اش گرفته بود..
فوری عکسها را جمع کرد زیر چادرش و خیلی جدی گفت:
چهارتا پسرم رو دادم که اشکتو نبینم...

نقل از "جام نیوز"

فرزندان ما هم فدای امام خامنه ای




 آمدند به اصطلاح خواستند اين حركت مردمى را خراب كنند؛ گفتند راهپيمائى حكومتى! بى عقلها نفهميدند كه با اين حرف دارند حكومت را تعريف ميكنند؛ دارند از حكومت تمجيد ميكنند. اين چه حكومتى است كه در ظرف دو روز - روز عاشورا (يكشنبه) آن خباثتها را راه انداختند، روز چهارشنبه اين حركت عظيم راه افتاد - ميتواند يك چنين بسيج عظيم ملى را در سرتاسر كشور بكند؟
 امروز كدام كشور ديگر، كدام حكومت ديگر چنين قدرتى دارد؟ قوى‌‌‌‌ترين حكومتهاى دنيا و ثروتمندترينشان - كه ولخرجى‌‌‌‌هاى زيادى هم براى جاسوس پرورى و خرابكارى و تروريست پرورى دارند - اگر همه ى تلاششان را هم بكنند، نميتوانند ظرف دو روز، صد هزار نفر آدم را بياورند توى خيابانهاى شهرشان يا كشورشان. چند ده ميليون انسان در سرتاسر كشور بيايند! اگر به دستور حكومت آمده باشند، اين خيلى حكومت مقتدرى است؛ پس خيلى حكومت قوى‌‌‌‌اى است كه اينجور امكان بسيج را دارد.
اما حقيقت غير از اين است؛ حقيقت اين است كه در كشور ما حكومت و مردمى وجود ندارد - همه يكى اند - مسئولين حكومت، از شخص حقير اين بنده گرفته تا ديگران، هر كدام قطره‌هائى هستيم در اقيانوس عظيم اين ملت





ادامه ی مطلب : عکسهای دیدنی از 9 دی

ادامه نوشته