وضعیت آشفته صداوسیما از حیث مدیریت، تولید و انتقال پیام آن‌قدر بغرنج شده که برخی معتقدند این رسانه قافیه را در کارزار رسانه‌ای و جنگ نرم کاملاً باخته است و عملاً‌ نیز نه تنها برنامه‌ای برای اصلاح این روند وجود ندارد، بلکه مدیران سیاسی و غیر فرهنگی این رسانه با اصرار بر اشتباهات‌شان، دائماً ذائقه مخاطب را نازل می‌کنند. ضعف نظارت در قبال بودجه سالینه هزار میلیارد تومانی و انواع درآمدهای جانبی و نبود قانون جامع اداره صداوسیما نیز بر ادامه این روند دامن می‌زند.

 

رجانیوز در میزگردی با حضور رضا برجی و وحید یامین‌پور به تفصیل به آسیب شناسی، نقد و راهکارهای برون رفت رادیو تلویزیون ایران که با بودجه بیت المال اداره می‌شود، پرداخت.

 

هر جا جنگ و نا آرامی هست رضا برجی را هم می‌شود آنجا دید. خودش می‌گوید در 40 جنگ با دوربینش حضور داشته است وهمه آنها راضبط کرده است. حرف‌هایش همان شیرینی فریم‌هایش را دارد. جوان بوده که پایش به جنگ باز می شود ودر میانه جنگ با مرادش شهید  سید مرتضی آوینی آشنا می شود؛ از او که سخن می گوید، از خود بیخود می‌شود، از مرتضی شنیدنش را به وقت دیگری وامی گذاریم. دلش از صدا وسیما و خصوصا خبر نگارانش خون است.

 

وحید یامین‌پور نیز دانشجوی دوره دکترای حقوق است که چند سال در صداوسیما تولید برنامه کرده و برنامه موفق دیروز امروز فردا را که نقش مهمی در روشنگری داشت،‌ در دوره فتنه روی آنتن برد و اکنون نیز به‌طور جدی در نوشته‌ها و گفته‌هایش به اصلاح صداوسیما اصرار دارد.

 

بخش اول این میزگرد در ادامه آمده است:

 

بحث امروز ما نقد عملکرد صدا و سیماست، بحثی که هر چه می‌گذرد، ضرورت و اهمیت آن هم بیشتر می‌شود. به نظر شما صدا و سیما رو به چه سمتی حرکت می‌کند؟ ایرادها، اشکال‌ها و نقاط قوت آن چیست؟ ایرادهایی که ریشه اشکال‌های دیگر هم هستند.

 

برجی: یک کمی به عقب برگردیم و سال‌های 64، 65 که در صدا و سیما بودیم و جنگ را هم تجربه کردیم. از آن موقع بگویم که خون دل‌های مرتضی آوینی چه بود و چرا می‌گفت تلویزیون در مورد جنگ به‌جای تبلیغ، ضد تبلیغ می‌کند و چه اتفاقی افتاد که بعدها وقتی اکیپ‌های فیلمبرداری به جبهه جنگ می‌رفتند، از آنچه که سه سال پیش از آن وجود داشت، خبری نبود و هر جا می‌رفتیم، گروهایی آمده‌ بودند که بچه‌های فیلمبردار جبهه و جنگ را منزوی می‌کردند.

 

قصه این بود که حتی اگر فیلم هم نمی‌گرفتی، باید هفت، هشت روز دوربین را روی دوشت می‌گذاشتی تا عادت کنی. اگر این وسط‌ها گاه گداری چیزی هم می‌پرسیدی، چه بهتر، فیلم هم می‌گرفتی یا نمی‌گرفتی طوری نبود. کارت این بود که از یک کسی چیزی می‌پرسیدی که چه کار می‌کنی و از کجا آمده‌ای؟ چندان کاری هم به تق و توق جنگ نداشتی، در حالی که همه اینها بهانه‌ای است برای این که یک‌سری آدم، آدم بشوند، وگرنه تق و توق را که همیشه‌ی خدا در ده جای دیگر هم در این دنیا می‌شود پیدا کرد. این تق و توق‌ها نیستند که عالم وجودی یک فرد را تغییر می‌دهند. اگر انسان بداند که می‌تواند بر همه عالم اثر بگذارد و همه عالم روی او اثر می‌گذارند، به قول آقامرتضی یک ستاره هم که جا به جا شود، اثرش را می‌گذارد، البته اگر خودت را به سیم اصلی کائنات وصل کرده باشی.

 

ما از 10 روز در این گردان بودیم و در این مدت بچه‌ها کاملاً با هم اُخت می‌شدند. شب حمله با آنها بودیم و فردای عملیات وقتی سئوال می‌کردیم، همه خودشان بودند. هیچ‌کس غیر از خودش نبود و ادا در نمی‌آورد. از این اداها که آقا چه پیامی برای مردم قهرمان ایران دارید و طرف بگوید من کوچک‌تر از آن هستم که پیامی بدهم و بعد 10 دقیقه حرف بزند! از این ادا و اطواره خبری نبود. کسی خودش را در این حد و اندازه‌ها نمی‌دید که برای مردم پیام بدهد، چون ما باید چیزهایی را رعایت می‌کردیم و نمی‌گذاشتیم کار به اینجا برسد که طرف این جور حرف‌ها را بزند.

 

آقا مرتضی در فیلم حقیقت، کاملاً میکروفون را حذف می‌کند و می‌گوید در کادر نباشد. صدابردار مصاحبه نکند، فیلمبردار مصاحبه کند، چون صدابردار که مصاحبه می‌کند، مخاطب طرف، صدابردار است و با بیننده صحبت نمی‌کند. اخبارگوها در دوربین نگاه می‌کنند و همه فکر می‌کنند دارند به آنها نگاه می‌کنند. آقامرتضی می‌گفت فیلمبردار مصاحبه کند که طرف به فیلمبردار نگاه کند، انگار که دارد به مخاطب نگاه می‌کند و پذیرش حرف‌های او برای مخاطب آسان‌تر باشد. سه سال قبل از جنگ هم از روایت‌هایش کلمه ایثار را حذف کرد و گفت آن‌ قدر از این کلمه به صورت بدی استفاده کرده‌اند که دیگر از آن استفاده نمی‌کنم. طرف می‌آمد و می‌گفت رزمندگان در حال ایثار هستند و بعد دوربین را می‌برد و می‌دیدی یکی دارد کمپوت باز می‌کند و یکی دارد آش می‌خورد. طبیعی هم بود، چون آنها وقتی به جبهه می‌رفتند که هیچ خبری نبود.

 

یادم هست هنوز فیلمبردار نشده بودیم. عملیات بیت‌المقدس بود، داشتیم در جاده می‌رفتیم که ‌دیدیم 30 کیلومتر مانده به خط، یک عده پشت خاکریز خوابیده‌اند و یکی هم دارد فیلم می‌گیرد. داد ‌زدم: «برادر! خط مقدم 30 کیلومتر جلوتر است، چرا اینجا در خاکریز خوابیده‌اید؟» ‌به اکیپ فیلمبرداری تلویزیون اشاره کردند وگفتند: «اینها می‌گویند.» ‌گفتم: «برخیزید بیایید جلوتر. خط مقدم 30 کیلومتر جلوتر است. این‌ها را چرا اینجا خوابانده‌اید؟» از این چیزها زیاد می‌دیدیم. نمی‌گویم در تلویزیون فیلمبردار درست و حسابی جنگی نبود، چرا بود. امثال بیژن نوباوه هم بودند، ولی معدود بودند.

 

در روایت فتح سه تا اکیپ بودند، عین سه تا اکیپ کار جنگی می‌کردند، ولی در تلویزیون پنج تا گروه بودند و در هر گروهی چهار پنج تا اکیپ. معضل و دعوای ما و تلویزیون اساساً از اینجا شروع شد که چرا ما تبلیغات‌مان در مورد جنگ مثلاً در روز یک ساعت است، ولی دشمن در روز هفت ساعت تبلیغ جنگ می‌کند؟ خبر، فیلم و... را که جمع می‌کردیم، روزی یک ساعت می‌شد ، ولی طرف مقابل روزی هفت ساعت برنامه پخش می‌کرد، او با 11 میلیون جمعیت، ما با 25 میلیون جمعیت. ما با 25 درصد کسانی که به جنگ رفتند، او با 80 درصد.

 

25% یعنی با خانواده‌ها؟

 

برجی: نه، یعنی مثلاً اگر من 10 دفعه به جبهه رفتم، مرا 10 بار حساب کردند. شما که شش دفعه رفتی، شش بار حساب کردند. یعنی ما دو نفر را 16 بار حساب کردند و سر جمع گفتند اعزام‌ها 25% یعنی شکاف عظیمی بین کسانی که در جنگ بودند و کسانی که نبودند.

 

واقع‌بینانه‌اش چند درصد می‌شود؟

 

برجی: از روی همین که گفتم حساب کنید.

 

چهار، پنج درصد

 

برجی: از تعداد شهدای خیابان‌ها هم یک چیزهایی دستگیر آدم می‌شود. مثلاً ما در انقلاب چند تا شهید دادیم؟

 

کلاً با جنگ حدود 300 هزار نفر.

 

برجی: در انقلاب فکر می‌کنید چند نفر شهید دادیم؟

 

نباید خیلی باشد. ده دوازده هزار نفر...

 

برجی: 10 هزار تا هم نمی‌شود. اولین باری که من به جنگ رفتم، 25 یا 26 اسفند 59 بود و آخر خرداد برگشتم تهران. جوان بودم و ریش و سبیل هم نداشتم. آمدم نشستم نبش میدان، روبروی یک کفاشی. صبح زود حدود ساعت شش بود. به مردم نگاه می‌کردم و زار می‌‌زدم. یکی می‌آمد می‌پرسید: «آقا! گم شدی؟» یکی می‌پرسید: «آقا! پول نداری؟» داشتم فکر می‌کردم آن طرف چه خبر است، این طرف چه خبر؟ هنوز بی‌حجابی بود. فکر می‌کردم آقا! آنها دارند آن طرف چه کار می‌کنند، این طرف چه‌ خبر است!

 

چه سالی؟

 

برجی: سال 60. مانده بودم چرا همگی می‌دوند و نه پیرمرد حالی‌شان است، نه پیرزن. به فکر هیچ چیز نیستند جز اینکه همدیگر را هل بدهند و بزنند کنار و خودشان زودتر سوار اتوبوس و تاکسی شوند. در سال 60 مسئله برای من این چیزها بود که یعنی چه که یک جوان یک پیرمرد را هل می‌دهد که خودش زودتر سوار شود؟ چرا وقتی تاکسی نگه می‌دارد، سه نفری می‌دوند که از نفر بغل دستی بزنند جلو؟ تاکسی که نگه می‌دارد، خب اول پیرمرد سوار شود، بعد بچه‌ها و زن‌ها و بعد جوان‌ها.

 

می‌خواهم بگویم ما بچه‌های جبهه برای زندگی خودمان قوانین خاصی داشتیم، ادبیات خاصی داشتیم، تفکرات خاصی داشتیم. آنجایی که ما می‌جنگیدیم از این خبرها نبود. یادم هست یک روز توی سوسنگرد رفتم غذا بگیرم، کسی که غذا می‌داد، بنده خدا هر چه گشت چیزی پیدا نکرد غذا را توی آن بریزد و گفت: «زیرپوشت را بگیر.» زیرپوشم را گرفتم، برنج را ریخت داخل آن و خورش را ریخت رویش و راه افتادم. بچه‌ها مرا که با آن وضع دیدند، پرسیدند: «قصه‌ چیست؟» گفتم: «هرچه گشت نه ظرف پیدا کرد و نه پلاستیک». خنده‌کنان آمدم! همان‌جوری غذا را خوردم و بعد زیرپوشم را درآوردم و شستم و خودم هم آبتنی کردم و آمدم بیرون. اصلاً فکرش را هم نمی‌کردیم که چرا باید این‌طور باشد و چرا باید این کمبودها وجود داشته باشند.

 

 

یادم هست اولین باری که به من حقوق دادند، گفتند برو اداره مالی. من نمی‌دانستم قصه از چه قرار است؟ رفتم و پرسیدم: «آقا! با من کاری داشتید؟» پرسیدند: «چند ماه است جبهه هستی؟» گفتم: «شش ماه» پرسیدند «حقوق گرفتی؟» گفتم: «نه، مگر باید حقوق بگیرم؟» هر بار که می‌خواستیم برویم جبهه، پدرمان 200 تومان می‌گذاشت توی جیب‌مان و بلند می‌شدیم و می‌آمدیم. خدا را شکر پوتین را هم خودمان خریدیم و شلوار و لباس را هم خودمان. فکر می‌کردم مگر برای جنگیدن باید حقوق گرفت؟ گفتند: «آره!» دیدم پول گذاشتند جلوی من. گفتم: «اینها چیست؟» گفتند: «حقوق شش ماه، از قرار برجی 2400 تومان!» حیرت کردم. بیست تا صندوق هم آنجا گذاشته بودند: کمک به جبهه فلسطین، کمک به... ما غش‌غش ‌خندیدیم و پول‌ها را ‌انداختیم در صندوق‌ها. طرف گفت: «آقا! چه کار می‌کنی؟ تا تهران می‌خواهی بروی، لااقل یک مقدار بردار برای خودت». گفتم: «این بسته چقدر است؟» گفت مثلاً هزار تومان، گفتم: «باشد، این را می‌برم.» همه را ریختم توی آن صندوق‌ها و غش‌غش ‌خندیدم. یعنی برایمان خنده‌دار بود و می‌گفتیم اینها را ببین! ما داریم می‌جنگیم، پول هم به ما می‌دهند، چون فکر می‌کردیم باید پول هم بدهیم و بجنگیم. می‌گفتیم نکند بعد از شش ماه بگویند 2000 تومان بده! و ما که نداریم بدهیم، این را چه کار کنیم؟ بحث ما این بود که اگر به ما گفتند حالا که جنگیدی، باید پول فشنگ‌هایی را هم که مصرف کردی بدهی، چه خاکی بر سرمان کنیم! ما با این نگاه رفتیم جنگ.

 

این نگاه ادامه داشت تا مثلاً در سال 67 که یک‌سری تغییراتی در جبهه شد. حسن باقری بعد از فتح‌المبین و خرمشهر می‌گوید: «برادر! غرور برمان داشته دیگر حالا می‌گوییم می‌زنیم می‌رویم جلو.» توی والفجر مقدماتی من خودم بلدچی بودم. توی هیچ عملیاتی این‌قدر نیرو جمع نکرده بودیم، یک میلیون و صدهزار نفر در جبهه‌ها جمع شده بودند. طوری شد که سپاه محمد رسول‌الله(ص) شد سپاه 11 قدر، یعنی سپاه محمد رسول‌الله(ص) یکی از لشکرهایش شده بود، اما کل عملیاتی که انجام دادیم، آزاد کردن یک تپه بود! عملیاتی هم بود که یک گردان بیشتر نبودیم و تا جاده فلان هم رفتیم.

 

همه اینها را داشته باشید، آنهایی هم که آمده‌اند اخبار جبهه را منتقل کنند، گزارش می‌دهند، بدون اینکه آنچه که واقعاً در جبهه می‌گذرد، به این طرفی‌ها منتقل شود. ابداً خبری نیست که اینهایی که دارند می‌جنگند، عین همه مردم مادر دارند، خواهر دارند، اینها هم جوان هستند، اینها هم آینده می‌خواهند، اینها هم همه آمال و آرزوهای بشری را دارند. اینها نرسید به این طرف یا ناقص رسید...

 

در واقع تلویزیون کم‌کاری کرد...

 

برجی: تلویزیون رابط بین آن طرف و این طرف بود. دست‌کم یکی از رابط‌ها بود و می‌توانست رابط خوبی هم باشد و آنچه را که در جنگ می‌گذرد، منتقل کند. روایت فتح همیشه در طول جنگ مقام اول بود.

 

این ناکارآمدی تلویزیون قابل بررسی است که در مقطع بسیار مهمی مثل جنگ که امام می‌گوید مسئله اصلی ماست، اصلاً کار جدی نمی‌کند...

 

برجی: در خود سال 60 یا 61 امام می‌گوید هیچ مردمی به فساد کشیده نمی‌شوند مگر تلویزیون آن کشور، مردم را به فساد بکشاند. اینها واضحاتی بود که مرتضی می‌گرفت و اینها نمی‌گرفتند...

 

تلویزیون به‌قدری ناکارآمد است و نمی‌تواند پیام را منتقل کند که باید از بیرون مجموعه‌ای بیاید و این کار را بکند، مثل مجموعه روایت فتح که آقامرتضی راه انداخت و در واقع این خلاها و ناکارآمدی‌ تلویزیون را جبران کرد. حالا اینکه چطور پخش می‌شد، بماند. تلویزیونی که تنها تریبون نظام است، در این مقطع نه تنها قضیه را جدی نمی‌گیرد که اصلاً جنگ مسئله‌اش نیست.

 

برجی: تلویزیون در همان زمان سریال اشک تمساح را می‌سازد که امام می‌پرسد یعنی چه؟ این چه آرایشی است که زن‌ها می‌کنند؟ تیتراژ را هم می‌خواند که گریمور سریال مرد است و به هاشمی می‌گوید: «آقا! گریمور زن بگذارید. مثل اینکه گریمور سریال مرد است» نگاه کنید امام چقدر ریز به قصه نگاه می‌کند.

 

یعنی یک نگاه کاملاً غربی که بالاخره در یک جای این مملکت دارد یک اتفاقی می‌افتد و این هم خبر آن...

 

برجی: آن موقع نگاه‌شان این‌ طوری بود که می‌گفتند آقا! مردم روحیه می‌خواهند. آن رزمنده بدبختی هم که شش ماه از خانه‌اش دور بوده، روحیه می‌خواهد، ولی تقویت روحیه او با پخش کردن دعای کمیل تأمین می‌شود، روحیه این یکی باید با صدای خانم گوگوش تقویت شود! این دیگر چه پارادوکسی است که شما راه انداخته‌اید؟ برای این طرفی باید ترانه پخش کنی تا روحیه بگیرد، برای آن طرفی باید دعای کمیل بخوانی تا روحیه بگیرد!

 

این شعار مسئولین وقت سازمان بود؟

 

برجی: دقیقاً... می‌گفتند مردم باید روحیه بگیرند. دولت هم حرفش همین بود. برای چه 500 دلار 500 دلار به مردم ارز می‌داد که بروند ترکیه؟

 

در چه مقطعی؟

 

برجی:در مقطعی که به هر تک دلار احتیاج داشتیم! 500 دلار می‌دادند که بروند ترکیه و تمدد اعصاب کنند! تازه دلار آن موقع مثلاً 100 تومان بود، به اینها می‌دادند 70 تومان!

 

برای تفریح؟

 

برجی:بله، پس برای چه؟

 

مردم در آنجا دارند می‌جنگند و در اینجا دولت کمک می‌کند که اینها بروند ترکیه؟

 

برجی: گونی‌هایی که در جبهه داشتیم، مردمی بود. از گونی برنج بگیر تا بقیه چیزها. اصولی که نبود. حساب کنید یک گونی برنج 50 کیلویی را بکنید توی خاک. مگر دیگر می‌شود تکانش داد؟ گونی‌ها را پر و سنگر درست می‌کردیم. طرف مقابلمان گونی‌های استاندارد داشت که تا نصفه پر می‌شد، آن نصفه برمی‌گشت روی این، گونی دیگر تا نصفه پر می‌شد و برعکس روی این گذاشته می‌شد. دو سه ردیف که پر می‌شد، عین دیواری می‌شد که با توپ هم تکان نمی‌خورد، ولی مال ما توپ که می‌خورد این 50 کیلو روی سر آدم خراب می‌شد.

 

یامین‌پور: گلوله نمی‌کشتش، گونی می‌کشتش!

 

برجی: موقعی که دولت باید 70 درصد امکاناتش را می‌گذاشت روی جنگ، مردم را می‌فرستاد ترکیه که بروند حال کنند...

 

هرچه آمدیم جلو، این بیماری در صدا و سیما گسترده‌تر و به تناسب روز هم بدتر شد. آقای یامین‌پور! شما در مقطعی در تلویزیون برنامه داشتید. اگر بخواهید چند ایراد اساسی تلویزیون را بگویید...

 

برجی: من هنوز ایرادها را نگفته‌ام. بعداً می‌گویم که ایرادهای اصلی کجا بودند و از کجا شروع شدند.

 

یامین‌پور: این حرفی که آقای برجی می‌زند، فاصله دستگاه اصلی رسانه‌ای کشور از مسئله اصلی کشور است که در دهه 60 و در جنگ وجود داشت و دقیقاً در دهه 80 و در سه سال اخیر هم اتفاق افتاد. مسئله نیمه دوم دهه 80 ما چیست؟ می‌پرسیم بالاخره جنگ را قبول دارید یا ندارید؟ آقای شمخانی آمده بود برنامه دیروز، امروز، فردا. پرسیدم: «بالاخره جنگ هست یا نیست؟» گفت: «کدام جنگ؟» گفتم: «همین جنگ نرم که می‌گویند، بالاخره قبول دارید که جنگ نرم وجود دارد یا نه؟»

 

رسانه اساساً فارغ از مسئله اصلی کشور است. مسئله اصلی کشور درگیری در یک فضای فرهنگی است. آقا واقعاً مانده‌اند با ما چه کنند؟ اول می‌گویند تهاجم فرهنگی است و بیدار شوید، تکان نمی‌خوریم؛ بعد می‌گویند شبیخون است، تکان نمی‌خوریم! قتل عام است. جدی بگیرید دیگر! قتل عام یعنی چه؟ یعنی یک روزی سردشت را زدند، امام فرمودند بریزید آنجا. حالا هم آقا می‌گویند شبیخون است، قتل عام است، باید بفهمیم که باید بریزیم و اولویت اصلی را به آن بدهیم. بعد نگاه می‌کنید می‌بینید رسانه از این مسئله اصلی کاملاً فارغ است و اصلاً خودش را در این صف‌بندی وارد نمی‌کند که هیچ، حتی حاضر نیست این مسئله را تماشا کند.

 

حاضر نیست گزارش کند.

 

یامین‌پور: تماشا هم نمی‌کند، چه برسد به گزارش. می‌گوید من خودم هزار تا گرفتاری و درگیری‌ دارم و باید مسائل خودم را حل کنم. حرف و درد و واهمه و نگرانی اصلی این است که در سیستم‌ تبلیغاتی و رسانه‌ای کشور عده‌ای هستند که انگار دارند در کشور دیگری زندگی می‌کنند. ما نمی‌گوییم با بچه حزب‌اللهی‌ها و هیئتی‌ها هم‌جهت باشند، ولی با سیاست‌های کلان نظام که باید خودت را هم‌جهت کنی. ما که یک سیستم رسانه‌ای بیشتر نداریم. قانون اساسی می‌گوید ما انحصار رسانه‌ای داریم و صدا و سیما در دست حکومت باید باشد.

 

این فراغت از مسئله و بی‌خیالی صدا و سیما نسبت به این ماجرا دغدغه اصلی ماست. اگر می‌دیدیم که این نگرانی در چشم‌های رسانه موج می‌زند و بیشتر از این از دستش برنمی‌آید، می‌گوییم بسیار خوب آقای دولت! بیشتر از این پول نداری به جبهه و خط مقدم کمک کنی ما کمکت می‌کنیم، ولی یک وقت می‌بینید به قول آقای برجی، این طرف داریم با یک دشمن تا بن دندان تجهیز شده می‌جنگیم و خودمان گونی نداریم سنگر درست کنیم، آن وقت دولت 500 دلار می‌دهد که طرف برود ترکیه تفریح کند، دقیقاً مثل اینکه بگویید عیب ندارد حالا من چند تا سریال ساختمان پزشکان می‌سازم، شما هم نگاه کن! البته جنگ هم هست، قتل عام هم هست، ولی کاریش نمی‌شود کرد. مردم باید شاد باشند و بخندند!

 

من می‌خواهم یک پله جلوتر بیایم، آقارضا! این دیگر، بی‌خیالی نسبت به قتل عام فرهنگی نیست، بلکه این قرار گرفتن در صف دشمن است، یعنی مشارکت در قتل عام فرهنگی ما. ما در جنگ که آدم بی‌طرف نداریم. اگر سکوت کردی، یعنی با طرف مقابلی.

 

 

هلهله کردی چی؟

 

آنکه نور علی نور. آقای سیما در عرصه تلویزیونی، ما کس دیگری را غیر از تو نداریم. مثل اینکه ما یک نفر را بگذاریم نگهبان یک انبار تجهیزات و او شب بگیرد بخوابد. آیا او را محاکمه نمی‌کنند که چرا خوابیدی تا دشمن بیاید و انبار را خالی کند. این که دیگر نگهبان نیست، رفیق دشمن است. گلوله‌هایی مثل ساختمان پزشکان، برنامه نود و اغلب سریال‌هایی که پخش می‌شوند، دقیقاً گلوله‌هایی هستند که وسط پیشانی جبهه انقلاب می‌نشیند.

 

اینها نه‌تنها خط مقدم این جبهه فرهنگی و جنگ نرم نیستند، در واقع بخشی از اینها تبدیل به ارباب جمعی جبهه دشمن شده‌اند.

 

برجی: وزیر ارشاد این مملکت...

 

الان؟

 

برجی: نه، دو دهه پیش. به حدود 15 سال پیش، برمی‌گردد. وزیر ارشاد می‌آید و می‌گوید: «آقا! ما دیگر صلح کرده‌ایم. فیلم جنگی یعنی چی؟ فیلم جنگی معنی ندارد». عمق نگاهش را تماشا کنید! آقا! ما که نجنگیدیم که بگوییم فلانی این‌قدر جنایت کرد. ما می‌خواهیم واقعیت‌های درونی آنهایی را که جنگیدند، نشان بدهیم.

 

یعنی نگاه آقای خاتمی وزیر ارشاد وقت؟

 

برجی: نگاه آقای مهاجرانی. می‌گفت جنگ تمام شده. معنی ندارد فیلم جنگی ساختن.

 

یامین‌پور: عین این حرف را محمد هاشمی به آوینی زده بود. گفته بود برای چه رفته‌ای و دو باره داری روایت فتح را می‌سازی؟ جنگ تمام شده، الان فضا، فضای توسعه است، یک ایده‌ای برای جانشین کردن...

 

برجی: آخر اینها جنگ را فقط در این می‌دیدند که داریم تق و توقی را پخش می‌کنیم، درحالی که این نبود. جنگ اصلاً تق و توق نیست. جنگ یک دانشگاه آدم‌سازی است که باید از آن استفاده کنیم... خود آوینی هم می‌گفت که جنگ که تا ابد ادامه پیدا نخواهد کرد و بالاخره یک روزی تمام می‌شود، یا با شکست یا با آتش‌بس یا با پیروزی، بالاخره تمام می‌شود، ولی جنگ، دانشگاه بزرگی است که برای آیندگان، آدم پرورش می‌دهد. این‌جوری نگاه می‌کرد. با ما هم که مثلاً شاگردان فیلمبرداری‌اش بودیم همین‌ جوری برخورد می‌کرد. مثلاً من که می‌رفتم فیلم می‌گرفتم و می‌آوردم به او نشان می‌دادم، می‌گفت خیلی مهم نیست که الان این فیلم را چه‌جوری گرفتی. مهم این است که در آینده می‌خواهی چه کاره بشوی؟ به خاطر همین وقتی که در آخر سال 67 یک فیلم داستانی ساختم، سه هفته با من حرف نزد. گفتم: «چرا حرف نمی‌زنی؟» گفت: «فیلم داستانی ساختی؟» گفتم: «بله آقا! فلانی ساخته، بهمانی ساخته». گفت: «آنها بسازند، تو نباید بسازی، تو باید بروی دنبال مستند.» من می‌گویم اگر رفته بودم، الان با یک پله‌ از فلانی بالاتر بودم یا پایین‌تر. خیلی که دور نبود، ولی چرا مرتضی گفت فقط باید بروی سراغ مستند و یا به کس دیگری نگفت باید بروی سراغ مستند؟ چون می‌‌دید آنهایی که به آنها یاد داد که چه باید بکنند، یکی یکی دارند از گود خارج می‌شوند. می‌دید همین روایت فتح فکسنی، همین حوض 5/1×1 هم از دستش می‌پرد، پس بهتر است اینها را یک‌جوری ترغیب کند که بروند مستند بسازند که دنباله قضیه قطع نشود.

 

فکر می‌کنید مثلاً از جنگ 33 روزه، تلویریون ما چند تا فیلم مستند بلند ساخته؟

 

بعداً به بحث ناکارآمدی تلویزیون هم می‌رسیم. الان از اشکالاتی که دارد، حرف بزنید.

 

برجی: مرتضی در سال 64 می‌گفت رادیو را خاموش کنید که صدای این فلان فلان‌شده را نشنوم، ولی بعد به جایی رسیدیم که برای بچه‌های آن طرف هم تلویزیون و رادیو آوردند که لازم است برای آنها هم برنامه شاد پخش کنیم! آدم‌هایی را ببریم که مثلاً در دوکوهه برایشان پشتک بزنند، فلوت بزنند، بخوانند. بدبختانه نه تنها نتوانستیم این طرف را درست کنیم، آن طرف را هم خراب کردیم.

 

منظورتان چه کسی است؟

 

برجی: کل جریانی که داشت جنگ را پیش می‌برد، نه‌تنها نتوانست این طرفی‌ها را هم با خودش پیش ببرد که این طرفی‌ها ریختند روی سرش! بچه‌‌هایی که در سال 61 می‌جنگید، با بچه‌هایی که در سال‌های 64 و 66 می‌جنگیدند، خیلی فرق داشتند.

 

در تلویزیون به‌طور قاطع می‌توانم بگوییم تنها کسی که داشت مقاومت می‌کرد، مرتضی بود، چون او داشت آینده‌ای را می‌دید که نه من می‌توانستم ببینم، نه کسان دیگر. مرتضی آن موقع می‌گفت این دهکده جهانی تشکیل خواهد شد، این قصه اتفاق خواهد افتاد و...

 

یک‌جوری حرف می‌زد انگار دارد می‌بیند.

 

برجی: یکی از بزرگ‌ترین مخالفان که روزنامه هم داشت و می‌نوشت، چند وقت پیش برگشت گفت: «فلانی! من به خدا نمی‌دانستم مرتضی 30 سال زودتر از زمان خودش دارد فکر می‌کند».

 

دست‌کم 30 سال...

 

برجی: آن موقع مرتضی می‌دانست قصه از چه قرار است و به خاطر همین هم با او مخالفت می‌کردند. مرتضی آن موقع بحث امروز را داشت مطرح می‌کرد و می‌گفت آقا! این مرزها شکسته می‌شوند و اینها خواه ناخواه می‌آیند. ما باید یک‌جوری خودمان را بسازیم که به آنها بگوییم آقا! ما وارد دهکده جهانی هم می‌شویم، ولی برای کدخدایی آن ده و شهروند مطیعی نخواهیم بود. حداقل کاری که می‌توانیم بکنیم این است که اطاعت محض نکنیم و گاهی یک جنبش و حرکتی از خودمان نشان بدهیم. حالا اتفاق بزرگ‌تری هم افتاده، یعنی بیداری اسلامی که بحثش جداست.

 

آقای برجی! اشاره خوبی به وضعیت صدا و سیما در دوران جنگ داشتید. در آن دوران کار به‌جایی رسید که جبهه‌ها به‌تدریج خلوت شدند و نقش صدا و سیما در این قضیه خیلی تعیین‌کننده بود.

 

برجی: جشنواره فجر را نگاه کنید. در سال 63 به کدام فیلم جایزه دادند؟ سالی که گوشت و پوست بچه‌ها داشت زیر تانک‌های عراقی‌ها شَل و پَل می‌شد.

 

سال 67...

 

برجی: در آن سال‌هایی که جنگ بود، باید فورس ماژور می‌گذاشتند که کارهای جنگی بسازید، درحالی که فقط دو تا فیلم جنگی ساخته شد.

 

الان به قول آقای یامین‌پور اتفاقی که در تلویزیون افتاده، این است که این قصه‌ای که به عنوان اصلی‌ترین مسئله کشور مطرح است، در صدا و سیما اصلاً به حساب نمی‌آید‌! به نظر من پشت این قضیه، جریان عظیم‌تری وجود دارد. این‌ طور نیست که صدا و سیما الان به اینجا رسیده باشد، نه! اولش از یک موی باریک شروع شد و آمد تا الان تبدیل شده به یک دره! پر کردن آن یک وجب شکاف خیلی راحت‌تر بود تا این دره. آقا! تو اگر خبر را درست بدهی، طرف نمی‌رود بی.بی.سی گوش کند. می‌پرسد: «یعنی چه؟» می‌گوئیم: «یعنی اینکه مجری خبری تو می‌گوید بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم . امروز فلان‌جا بمباران شده، ده تا کشته داده و پنج تا مجروح...» خبرنگار ما چه می‌کند؟ عیناً همان جمله را تکرار می‌کند! پس چرا خبرنگار فرستادی آنجا؟ والله بالله قسم می‌خورم که خبرنگار تلویزیون از صور زنگ می‌زد به بیروت. در بیروت یک بابائی می‌نشست پای تلویزیون و اخباری را که از تلویزیون‌های دیگر گرفته و ترجمه کرده بود، برایش می‌خواند و او هم از صور برای تهران می‌فرستاد.

 

در جنگ 33 روزه؟

 

بله، من می‌گفتم: «آقا! به خدا فاجعه است. خجالت‌آور است.» می‌پرسدند: «چرا؟» می‌گفتم: «عین هفت تا اکیپی که از ایران آمده‌اند، امروز که پنجشنبه است، دارند توی بیروت ناهار می‌خورند.» می‌گفتند: «اشکالش چیست؟» می‌گفتم: «عین هفت تا اکیپ تلویزیون توی بیروت دور هم نشسته‌اند و گل می‌گویند و گل می‌شنوند و ناهار می‌خورند، اشکال ندارد؟ این وحشتناک است. اینها آمده‌اند از جنگ، گزارش تهیه کنند. الان هر کدامشان باید جایی باشند. یکی صور، یک صیدا، یک جاهای دیگر. اگر قرار بود توی بیروت بنشینند و از تلویزیون خبر بگیرند، هفت تا اکیپ را برای چی فرستاده‌اید که همه در بیروت بنشینند؟»

 

در جنگ برای گم کردن یک باتری پدر مرا درآوردند! اتفاقی که برای من افتاد این بود که سوار قاطر بودم و از بلندی پرت شدم پایین. باتری بار قاطر بود و وقتی حیوان افتاد، باتری صدمه دید. خود من هم زخمی شدم. پدرم درآمد تا ثابت کردم سهل‌انگاری نکرده‌ام. آخر آقامرتضی گفته بود یک چیزی بنویسید، پولش را بدهد و این‌قدر این بچه را نبرید و بیاورید. می‌خواهم بگویم آن موقع هم اصلاً دغدغه تلویزیون جنگ نبود، دنبال باتریش می‌گشت!

 

مسئله‌اش آن 15، 20% آدم‌هایی که آنجا می‌جنگیدند، نبود؛ مسئله‌اش خود حضرت امام هم نبود. حضرت امام نمی‌خواست در هر موضوع ریزی دخالت کند، چون قرار هم نبود امام این‌جوری خودش را درگیر مسائل ریز کند. حضرت آقا هم گفتند قرار نیست من در جزئیات وارد بشوم. اگر این‌ طور بود پس مجلس و دولت و قوه قضائیه و چی و چی و چی چه کاره‌اند؟ پس ارکان نظام کجا رفته‌اند و چه می‌کنند؟ خب! یک نفر را می‌گذاشتیم و همه هم به او مراجع می‌کردیم، پس این 500 هزار کارمندی که داریم، دارند چه کار می‌کنند؟

 

 

میز گرد رجا نیوز با رضا برجی و وحید یامینپور در "نسل دوم"