X
تبلیغات
آب حیات




آب حیات


آقای ظریف 

میترسم نتیجه ی مذاکرات ژنو این بشود

خودت حواست هست؟





نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط بنایی| |
برچسب ها: ژنو زنده خوردن گور خر ظریف مذاکرات دستکش مخملی

ما از دریافت یارانه انصراف می دهیم تا دولت بعدها


 به بهانه ی حل مسائل اقتصادی و تامین منابع


 پرداخت یارانه ها، بخشی از شرف و حقوق مسلم


 مان را نفروشد. 


..مردم انقلابی همیشه سنگ زیرین آسیاب اند. به از


 خودگذشتگی جماعتی که شام 24 خرداد تا صبح در


 خیابان ها رقصیدند امیدی نیست. مردم اگر بدانند به


 خاطر نان ممکن است شرفشان را به قطعنامه های


 اروپایی بفروشند از جیبشان هم به دولت کمک می


 کنند. 

[ وحید یامین پور]


نقل از "به رنگ وطن به رنگ ایران"



نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط بنایی| |
برچسب ها: یارانه انصراف رفاهی دات آی آر refahi هدفمندی یارانه ها


عکس از "سنگربانان حجاب"


نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط بنایی| |
برچسب ها: شهید علی خلیلی علی خلیلی شهید امر به معروف شهید امر به معروف

بهنظرتون عکس کی قراره جای عکس امام و رهبری نصب بشه اینجا؟




جواب من: اشتباها خالی مونده




عکس ها از "دانش روز"


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط بنایی| |
برچسب ها: حذف عکس امام و رهبری از دفتر رئیس جمهوری حذف عکس امام دولت روحانی


در این حوادث و اتفاقات هیچکس پشت شما نخواهد ایستاد. هیچکس پشت آدم نیست فقط خدا هست که پشت شما می‌ایستد. من در آن لحظه هم که با آنها درگیر شدم به هیچکس امید نداشتم فقط به عشق لبخند حضرت آقا جلو رفتم.


آخرین مصاحبه با طلبه ی شهید در ادامه ی مطلب . . .



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط بنایی| |
برچسب ها: طلبه شهید امر به معروف شهید امر به معروف علی خلیلی


من موقعی شاخ درآوردم که آبجی اعلام کرد می‌خواهد با شوهر سابقش، خسرو خان، حرف بزند! بعد از دیدن ۳۵ ماه دعوا و شاخ و شانه کشیدن خسرو خان با آبجی و ترکشهایی که نصیب من هم شده بود، حق داشتم شگفت‌زده بشوم که چرا بعد از این همه سال، انگار اصلاً خواهر دوقلویم را نمی‌شناسم.

آبجی و شوهرش برای چندین ماه، زندگی خوبی داشتند تا اینکه خسرو خان به زمینهای پدری ما، طمع کرد. من وقتی بو بردم که آبجی زودتر از من فهمیده و طلاق گرفته بود! آن هم درست یک ماه بعد از اینکه در جشن شب یلدا، خسرو خان جلوی همه، دست آبجی را در دست گرفته بود و به موفقیتشان در زندگی مشترک نازیده بود و سینه‌اش را جلو داده و گفته بود: «ازدواج ما بین زندگیای آشوب‌زده بقیه، جزیره ثباته

تا یک ماه بعد از طلاق، رابطه خسرو خان و آبجی، کج‌دار و مریز بود. خیلی‌ها دوست داشتند آنها از خر شیطان پیاده شوند و سر زندگیشان برگردند. حتی خسرو خان، برای نشان دادن حسن نیت‌اش، حاضر نشده بود اسباب و اثاثیه‌اش را از خانه ما جمع کند و ببرد به این امید که آبجی کوتاه بیاید. اما شمّ وکالتی من، دست خسرو خان را رو کرد.

درست روزی که جلوی چشمان گردشده آبجی، دوربین و میکروفون را بیرون کشیدم و به عنوان آلت جرم، داخل کیسه نایلونی گذاشتم، آخرین امید خسرو خان نقش بر آب شد. آبجی وسایل خسرو خان را پس نداد و خسرو خان هم تا توانست علیه ما سم پراکنی کرد که اینها مال‌مردم‌خورند و بی‌تمدن‌اند و چه و چه و چه.

در این سی و چهار ماه، چهره جدیدی از خسرو خان رو شد. همان کسی که آن همه قربان صدقه آبجی می‌رفت و به همه گفته بود برای آبجی یک خودرو آلبالویی خوشگل خواهد گرفت تا اولین زن خاندان باشد که رانندگی می‌کند، حالا مخالف سرسخت رانندگی زنان شده بود!

مردک نگذاشته بود آب خوش از گلوی آبجی پایین برود و حالا آبجی خودش می‌خواست با او حرف بزند! هیچ‌وقت یادم نمی‌رود آن روزی را که خبردار شدیم زمین‌خواری به جان مزرعه پدری‌مان افتاده و شروع کرده دور دور زمینها دیوار کشیدن و جلو آمدن. هشت ماه تمام، کار و زندگی‌ام این شده بود که بروم و جلوی زمین‌خوار بایستم.

بعد از هشت ماه آبجی زنگ زد که کار تمام شده و برگردم. باور نمی‌کردم. خسته و ناباور برگشتم تا ببینم چه شده. آبجی ساکم را گرفت و مرا به اتاق نشیمن برد و نشاند و یک استکان چای دستم داد و با هیجان برایم تعریف کرد که فهمیده نقشه زمینها را خود نامرد خسرو خان به زمین‌خوار داده. آبجی حتی کشف کرده بود که مردک برای آن زمین‌خوار از خدا بی‌خبر، مصالح و ابزار هم می‌برده که سریعتر زمینهای ما را بالا بکشد.

از عصبانیت، کارد می‌زدند خونم درنمی‌آمد. به آبجی گفتم: «شیطون جن و انس شنیده بودیم اما این مردک وقیح، خود شیطون رو درس می‌ده.» آبجی گفت: «برای همین، نباید این ماجرا رو کش می‌دادیم. خسرو خان خیلیها رو بسیج کرده بود که بیان کمک اون زمین‌خوار از خدا بی‌خبر. من و تو هم که دست تنها بودیم. نمی‌شد ادامه بدیم. تو هم که اون نامرد رو از زمینا بیرون کردی. بهش زنگ زدم و بالاخره توافق کردیم که دیگه ادامه ندیم

نفسم بالا نمی‌آمد. احساس می‌کردم استکان چای، نه تنها خستگی‌ام را در نکرده که مثل یک جام زهر، دارد از داخل متلاشی‌ام می‌کند. بهش گفتم: «اون از خدا بی‌خبر باید تنبیه می‌شد. اگه ما هشت ماه جلوشو گرفتیم، بازم می‌تونستیم. تو …»

آبجی نگذاشت حرفهایم را ادامه بدهم. گفت: «تو اون قدر درگیر بودی که نمی‌تونستی ماجرا رو از بیرون ببینی. هشت ماه بس نبود؟! یه ذره استراحت کن تا خستگی از تنت بیرون بیاد. تو همین خونه، این قدر کار عقب مونده داریم که نگو

آبجی حتی اجازه نداد لباسها و پوتین گلی‌ام را بشویم. گفت: «اینا مدال افتخاره.» و برد و داخل ویترین، آویزانشان کرد.

هر کس دیگری هم که این قصه پرغصه را می‌دانست، از تصمیم آبجی برای صحبت با شوهر سابقش، شاخ درمی‌آورد. بالاخره تصمیمم را گرفتم. آبجی را در آشپزخانه گیر انداختم. گفتم: «اگه سنت هفت دقیقه بیشتر از من نبود، الان من بزرگترت بودم و قضیه فرق می‌کرد اما حالا به عنوان داداش کوچیکتر، باید به حرفام گوش بدی.» و همه حرفهایم تلنبار شده در دلم را، برایش گفتم.

آبجی، مثل یک خواهر بزرگتر با گوش شنوا، نگاهم کرد و حرفهایم را گوش داد. بعد گفت: «داداش کوچیکتر عزیز من! وضع زندگیمونو نمی‌بینی؟! همین به قول تو شیطون بزرگ، نبود که زنگ زد به رییسم و پشت سرم صفحه گذاشت و باعث شد اخراجم کنن؟! همین آقا نبود که زنگ زد رییس بانک و واممون رو هوا کرد؟! همین …»
پرسیدم: «تو که بهتر از من این مردک رو می‌شناسی! دیگه حرف زدن باهاش چه صیغه‌ای؟!»
گفت: «این بازی موش و گربه، با پیغام و پسغام درست نمی‌شه. باید با خودش حرف بزنم و سنگا رو وا بکنم. از قدیم گفتن دم کدخدا رو ببین، اهالی ده رو بچاپ. من دیگه خسته شدم. ما باید به حقمون برسیم.»
گفتم: «نه تو عوض شدی و نه او شیطون بزرگ. من بهش اعتماد ندارم. سر کارت می‌ذاره و آبروت رو می‌بره و آخرش هم هیچی دستت رو نمی‌گیره.»

اما آبجی تصمیمش را گرفته بود. این هفت دقیقه بزرگتر بودن ـ چه می‌خواستم و چه نمی‌خواستم ـ او را خواهر بزرگتر کرده بود و اختیار با او بود.

اولین در باغ سبز را آبجی نشان داد. بهانه‌ای پیدا کرد و رفت به یکی از مهمانیهایی که خسرو خان راه انداخته بود. وقتی به خانه برگشت، از هیجان سرخ شده بود. هنوز لباسهای بیرون تنش بود که نشست و با ذوق و شوق برایم تعریف کرد که موقع برگشتن، خسرو خان بهش تلفن زده و حالش را پرسیده و آخرش هم بهش گفته: «روز خوبی داشته باشین.» حتی مردک نمک هم ریخته بود و آن وسطها گفته بود: «بابت ترافیک عذر می‌خوام

خیلی عصبانی شدم. به آبجی گفتم: «ترافیک توی سرش بخوره. یعنی مردک پررو، به خاطر این همه وقت اذیت و آزار، ازت عذرخواهی نکرد؟!» آبجی از شور اولین تماس تلفنی، آرام و قرار نداشت. گفت: «باید بهش فرصت بدیم. همین که خودش زنگ زده، یه عذرخواهی غیرمستقیمه

فردایش که شنیدم خسروخان تا به آبجی زنگ زده، رفته و به همه مهمانها گفته که آبجی خودش بهش زنگ زده، یقین کردم آبجی وارد بازی جدیدی شده که پایان خوشی ندارد. آبجی از شنیدن این حرفم ناراحت شد. گفت: «چرا این قدر عجله داری؟ ۳۵ ماه اختلاف که یه شبه حل نمی‌شه! باید به خسرو خان فرصت بدیم که بتونه رفتارش رو درست کنه.» بهش گفتم: «از من گفتن بود. حالا که تصمیمت جدی‌یه مراقب این مارموذی خوش خط و خال باش. این مردک اگه یه روز بخواد با آدم دست بده، مطمئن باش زیر دستکش‌ مخملیش، دست چدنی‌یه

اولین قرار آبجی و خسرو خان، آبروریزی کامل بود! روی گوشی‌های تلفن همراه دوست و آشنا، عکسهای آبجی دست به دست می‌شد که نیشش تا بناگوش باز است و از شدت ذوق‌مرگی بابت دیدن شوهر سابقش، نمی‌تواند خوشحالی‌اش را پنهان کند! شب که آمد خانه، بهش گفتم که «دو ــ هیچ از مردک، عقبی!» اما آبجی هنوز نشئه قرار اولشان بود. بهش گفتم: «۳۵ ماه مثل شیر وایسادی و هر بلایی سرت اورد تسلیمش نشدی. اما حالا یه شبه همه عزتت رو به باد دادی، رفت!» آبجی عصبانی شد. گفت: «تو به موفقیت من حسودیت می‌شه.» و به اتاقش رفت و درش را محکم بست. داد زدم: «کسی می‌ره با دشمنش مذاکره می‌کنه که دلش از نفرت او، پر باشه. نه اینکه از دیدنش، آب از لب و لوچه‌اش آویزون بشه!» از شدت ناراحتی، درست نمی‌دیدم. رفتم سراغ ویترین ـ به قول آبجی ـ «نشانهای افتخار». انگار خاک رویشان را گرفته بود.

دو روز بعد، در دفتر وکالتم بودم که آبجی بهم زنگ زد و تبریک گفت. از علت تبریک که پرسیدم، فهمیدم با خسرو خان توافق‌نامه‌ای را امضا کرده. با آب و تاب برایم تعریف کرد که چقدر، با موفقیت کار را جلو برده. گفتم: «اگه این چیزی که تو می‌گی باشه، واقعاً جای تبریک داره!» چند دقیقه بعد، متن توافق‌نامه‌شان را برایم با نمابر فرستاد. یک ساعت بعد، بهم زنگ زد تا نظرم را بپرسد. گفتم: «آبجی جون، من سه بار متن توافق‌نامه‌تون رو خوندم.»
از پشت تلفن هم معلوم بود که مشتاق است نظرم را بداند. با عجله پرسید: «خب چی؟» گفتم: «من حقوق‌دان‌ام. اون چیزی که تو می‌گفتی از این توافق‌نامه بیرون نمی‌آد

چند لحظه ساکت شد. بعد پرسید: «خوب؟» گفتم: «این همه امتیاز داده‌ای که چی رو به دست بیاری؟ که اون مردک کمتر اذیتمون کنه؟! فکر می‌کنی اگه امروز از موجودی که اقتضای طبیعتش اینه، یه بهانه رو بگیری، فردا یه بهانه کوچیک جدید پیدا نمی‌کنه که بزرگش کنه و باهاش بیفته به جون تو و من؟!»

آبجی دوباره سکوت کرد. بعد جواب مرا نداد. فقط گفت: «من سر کلمه کلمه این توافق‌نامه باهاش جنگیدم. ما مذاکره نمی‌کردیم. داشتیم محترمانه می‌جنگیدیم. باید دقیقتر بخونی‌اش.» و سرد خداحافظی کرد.

فردا صبح، به رییس بانک زنگ زدم تا بلکه در شرایط بعد از توافق‌نامه آبجی و خسرو خان، قبول کند و واممان را برای بازسازی خانه، دوباره به اجرا بیندازد. رییس بانک این بار هم قبول نکرد. گفت: «هنوز خسرو خان گفته اگه به شما وام بدیم، همه پولاشو از این شعبه می‌بره.» پرسیدم: «شما از توافق‌نامه‌شون با خواهر ما خبر دارین؟» جواب داد: «بله. ولی این ماجرا ربطی به اون توافق‌نامه نداره! خسرو خان خودش زنگ زد و تأکید کرد که هیچی عوض نشده!»
عصر که به خانه برگشتم، کیفم را روی میز آشپزخانه گذاشتم و به آبجی گفتم: «بیا و تحویل بگیر. رییس بانک هنوزم حاضر نیس بهمون وام بده.»
آبجی حتی برنگشت که نگاهم کند. همان طور که داشت کارهایش را می‌کرد، گفت: «قرار هم نبود بهمون وام بده!»
جلو رفتم. راهش را سد کردم. به چشمهایش زل زدم و گفتم: «قرار نبود؟! پس توافق‌نامه‌تون به چه دردی می‌خوره؟!» جواب داد: «قرار نیس که اون یه دفعه از همه چیز کوتاه بیاد! هنوز کلی کار داره.» و رفت تا به ادامه آشپزی‌اش برسد.

فردا صبح زود، آن قدر در زدم تا بالاخره آبجی از خواب بیدار شد و آمد و در اتاقش را باز کرد. موهایش به هوا بلند شده و چشمهایش پف کرده بود. پرسید: «چی شده این وقت صبح؟!» و خمیازه کشید.
با عصبانیت گفتم: «مردک، بقال رو تهدید کرده دیگه بهمون جنس نفروشه!»
آبجی خیلی ناراحت نشد. چشمهایش را مالید و گفت: «آخه از قبل تصمیم گرفته بود که نذاره شیر بخریم
پرسیدم: «مگر تصمیم ندارین با هم آشتی کنین؟ به نظرت دو نفر آدمی که می‌خوان رابطه‌شون رو بهتر کنن، برای هم شمشیر می‌کشن؟»
آبجی دوباره خمیازه کشید و گفت: «باید بهش فرصت بدهیم. اون هم که تنها نیس. خیلیها هستن که نمی‌خوان من و اون دوباره با هم ازدواج کنیم. تو چرا حرفهات عین حرفای دشمنامون شده؟!»
راست می‌گفت. نه من دوست داشتم آبجی با مردک دوباره ازدواج کند و نه دوستهای مردک این را می‌خواستند. برای اولین بار، من و دشمنان پدرکشته‌مان، به دو دلیل ۱۸۰ درجه مخالف هم، یک چیز را می‌خواستیم!
کوتاه آمدم. گفتم: «من و تو دو قلوییم. رَحِمِ هم‌ایم. تو بزرگتری، درست! اما برای بار سومه که داری کوتاه میای و دُرّ غلتان رو می‌دی و آب‌نبات می‌گیری و دلت خوشه

آبجی قبلاً هم در برابر فشارهای خسرو خان خواسته بود کوتاه بیاید اما من نگذاشته بودم. وقتی که می‌خواستیم پنجره‌های خانه را دو جداره کنیم و خسرو خان، به مأموران شهرداری زنگ زده بود تا بیایند و جلوی کار ما را بگیرند. آن وقت من برای پیگیری پرونده یکی از موکلها، مسافرت بودم. آبجی هم در نبود من، زود کوتاه آمده بود و کارها را خوابانده بود و به مأمورهای شهرداری هم اجازه داده بود وقت و بی‌وقت زنگ در خانه‌مان را بزنند و داخل زندگیمان سرک بکشند که مثلاً مطمئن شوند ما پنجره‌ها را دو جداره نمی‌کنیم.
من که از سفر برگشتم، زیر بار نرفتم. به آبجی گفتم که یک مدت کنار بکشد و کارها را به من بسپارد. بعد، هم قانون را جلوی مأمورها گذاشتم و نشانشان دادم که از نظر قانون، این حق مسلم ماست که خانه‌مان را بازسازی کنیم. بعد هم پنجره‌ها را دو جداره کردم و به کسی باج ندادم.

آبجی با نرم‌خویی گفت: «داداشی نگران نباش. منم می‌دونم که این کارش خلاف روح توافق‌نامه‌مونه. ولی خودش هم گفت که فقط می‌خواسته بقالی به ما جنس نفروشه. تازه قول داده آروم آروم، به بقالی اجازه بده که تنقلات رو بهمون بفروشه
پرسیدم: «یعنی چی؟!»
گفت: «یعنی چیپس و پاستیل و پفک نمکی و از این چیزا.» و با ذوق دخترانه‌ای بهم نگاه کرد.
سؤال کردم: «پس شیر و ماست و پنیر چی می‌شه؟»
آبجی آن چنان نگاهم کرد که انگار هر بچه نه ساله‌ای هم این را می‌فهمد و فقط من نمی‌فهمم. گفت: «هنوز مونده تا درباره این چیزا با هم صحبت کنیم!» و در را بست تا دوباره بخوابد!

قرار بعدی که برگزار شد، آبجی دیگر یاد گرفته بود که نیشش را کمتر باز کند و حتی گاهی به مردک، اخم کوچولویی هم بکند. دیگر اهالی محل کمتر بهمان می‌خندیدند و منتظر بودند که ببینید نتیجه قرارهای آبجی و خسرو خان چه می‌شود.

اولین نتیجه قرار بعدی با خسرو خان، دو روز دیگر خودش را نشان داد. میوه‌فروش هم دیگر اجازه نداشت به ما چیزی بفروشد وگرنه مردک، در دکانش را تخته می‌کرد. این بار آبجی همراهم بود و او هم ناراحت شد. گفت: «این کارش خلاف روح توافق‌نامه‌س!» گفتم: «دیدی درست می‌گفتم.» جواب داد: «اونم تحت فشار دوستاشه خان داداش عجول. باید درکش کنیم. این قدر انرژی منفی نده.» و اجازه نداد به حرفهایم ادامه بدهم!

تصمیم گرفتم تا روح توافق‌نامه زنده است، دستی به لوله‌کشی خانه بکشم و یک تعمیر اساسی بکنمشان. بعد این همه سال، لازم بود عوض بشوند تا یک موقع، در سرمای زمستان، نترکند و کار روی دستمان نگذارند.
اما وقتی لوله‌کش عصر همان روز زنگ زد و سربسته عذرخواهی کرد که نمی‌تواند کار را دست بگیرد، تماس را قطع کردم و داد زدم: «توی روح توافق‌نامه‌ات آبجی!» بعد هم زنگ زدم به تلفن همراه آبجی و موش دواندن جدید خسرو خان را برایش تعریف کردم و ازش خواستم به جای علاف شدن سر این توافق‌نامه نیم‌بند و بازی جدید شوهر سابقش، بیاید تا دو نفری عقلهایمان را روی هم بریزیم و چاره‌ای پیدا کنیم.

به آبجی پیشنهاد کردم برویم در همان زمینهای پدری‌مان زندگی کنیم و دستمان پیش خلق خدا دراز نباشد. حتی دلسوزانه بهش گفتم: «تو زنی و ظریفی. باور کن حریف آن مردک نمی‌شوی. یه نفر باید جلوی اون وایسه که …» آبجی حرفم را ناتمام گذاشت و با لحن خیلی بدی جوابم را داد. گفت: «اونی که ضعیفه خودتی. من حقوقدان نیستم اما مثل تو هم کم‌سواد نیستم! من می‌دونم تو از کجا تغذیه می‌شی!» و گوشی را قطع کرد. زیر لب گفتم: «عوض شده‌ای آبجی!» و گوشی را روی میز گذاشتم. خانه دیگر جای ماندنم نبود.

یک ماه بعد، آبجی که بهم زنگ زد و بلند بلند گریه کرد و کمک خواست، فهمیدم متن و روح توافق‌نامه با هم دست به یکی کرده‌اند و کار دست آبجی داده‌اند. آبجی که نخواسته بود زیر بار حرفهای زور خسروخان برود، مرگ توافق‌نامه را اعلام کرده بود. خسرو خان اما این بار کسی را نفرستاده بود. خودش آمده بود و جسد توافق‌نامه را مثل پیراهن جناب عثمان سر دست گرفته بود و می‌خواست به زور، خانه‌مان را بگیرد.

به آبجی گفتم: «گریه نکن آبجی ظریف من. الآن وقت نازک نارنجی بازی نیس. پاشو برو پوتینهامو از تو ویترین دربیار بذارشون پشت در. بعدم برو بهش بگو داداشم منتظر یه روزی مثل امروز بود تا بالاخره بهت نشون بده یه من ماست، چقدر کره داره!» و دویدم سمت خانه.


نقل از "تردید راهی به دانایی"

نوشته شده در چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط بنایی| |
برچسب ها: سرشار ژنو توافق هسته ای ظریف

تا قبل از خبر هفته گذشته واشنگتن پست در خصوص صادر نشدن ویزا برای حمید ابوطالبی سفیر جدید ایران در سازمان ملل، تصور بر این بود که مراسم خداحافظی محمد خزاعی از نیویورک همزمان با ورود سفیر جدید انجام خواهد شد.
اما محمد خزاعی سفیر و نماینده سابق ایران در سازمان ملل بدون آنکه پای سفیر جدید ایران به نیویورک باز شود از سایر همتایان خود در سازمان ملل خداحافظی کرده و به تهران بازگشت.

به گزارش عصر ایران خبر تأخیر و تعلل دولت آمریکا در صدور ویزا برای سفیر جدید کشورمان نزد سازمان ملل را اولین بار ال‌کامن در روزنامه واشنگتن پست روز 20 اسفند منتشر کرد.


ادامه ی مطلب را ببینید . . .


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط بنایی| |
برچسب ها: کیهان وزارت خارجه ظریف نماینده ایران در سازمان ملل آمریکا

90 شعار کاربردی برای حجاب

 با سلام امروز قصد داریم 90 شعار از حجاب برای شما کاربران قرار دهیم از این شعارها که کوتاه هم هستند میتوانید در پوستر ، پیامک ، تراکت و بروشور و خیلی کارهای دیگر استفاده کنید:

1)مراقب باشيد به اسم آزادي جسم انسانيت خود را خدشه دار نكنيد

 2) آيا تا كنون لذت يك انتخاب الهي را چشيده ايد

 3)وقار اوج شرافت يك زن مسلمان.   يك بار امتحان كنيد

 4) لذت با خدا بودن را ( براي خدا انتخاب كنيد) و همچون خاري در چشم شيطان شويد

 5) به حداقل ها قانع نشويد و برترين را برگزينيد

 6) اكنون آرامش دارم و ذره اي راضي به نا آرامي ديگران نيستم

. 7) يكي از بهترين وسيله هايي كه زن مي تواند عشق خود را به معبودش نشان دهد حجاب است.

 8) زن با حجابش مي تواند شدت عشقش را به خداوند نشان دهد

. 9) اگر زنان از جلوه گري بپرهيزند در راه عفاف و پوشش خود استقامت به خرج دهند، به جواناني كه آمادگي ازدواج ندارن كمك فراواني كرده اند.

 10) اسلام میگوید هیچ نامحرمی حق دیدن تاری از تارهای موی مرا ندارد

 11) مطابق نظر روانشناسان رنگ مشكي القا كننده ي نه مي باشد

. 12) اگر در هنگام زيارت در حرم امام رضا چادر به سر مي كنيد در ساير روزها هم چادر به سر كنيد چون عالم حرم امام زمان (عج) است.

 13) با چادر به سر كردن اهل بيت را از خود خوشحال كنيد.

 14) حجاب زن تاج بندگي زن است.

15) مادرم با حجابم مرحم مي گذارم بر زخم تو.


ادامه ی مطلب را ببینید . . .



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط بنایی| |
برچسب ها: حجاب شعار عفت دختر محجبه

آیا می‌دانید با گناهی که می‌کنید، چه بلایی دارید سر خودتان می‌آورید؟
قطعا نمی‌دانید که چنین می‌کنید وگرنه چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی!

اما می‌خواهم صورت شما به آتشی که به خرمن وجود خود می‌زنید نزدیک کنم تا شاید سوزی که به گونه‌هایتان می‌نشنید، شما را به هراس آورده و خدا کند که خود را عقب کشید.


حضرت زین‌العابدین علیه السلام می‌فرماید: «گناه»، سه خسارت سنگین به بار می‌آورد:

ادامه ی مطلب را ببینید . . .



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط بنایی| |
برچسب ها: گناه اثر گناه توبه

بعد از اینکه صادق زیباکلام در مناظره با حجت الاسلام خسروپناه آمریکا را در شلیک به هواپیمای مسافربری ایران و تلاش برای کودتا که منجر به واقعه طبس شد، تبرئه کرد(اینجا)، جمعی از آگاهان که تازه فهمیدند تا حالا بی‌خود لقب آگاه را یدک می‌کشیدند و دوزار چیز حالی‌شان نیست، از آقای زیباکلام خواستند که ضمن مناظره با آبراهام لینکلن آنها را بیش از پیش درباره همه چیز آگاه کند و از این جهل مرکب دربیاورد.

آقای زیباکلام که اخیرا مناظره با یک جوان بیست و خورده‌ای ساله را هم پذیرفته بود، در حالی که نمی‌توانست خوشحالی خود را برای مناظره مخفی کند گفت: «باشه... کی... کجا؟» و آبراهام لینکلن هم با آغوش باز پذیرفت چون اعتقاد داشت اینجوری شاید برای لحظه‌ای از عذاب عالم برزخ نجات پیدا کند.

این شد که حالا شما می‌توانید بخشی از آن مناظره را در ادامه بخوانید:

 
 

مجری: سلام عرض می‌کنم خدمت همه حضار مخصوصاً دو میهمان عزیز، آقای صادق زیباکلام از ایران و آقای آبراهام لینکلن از آمریکا. از آقای زیباکلام می‌خواهم که شروع کننده مناظره باشند.

زیباکلام: بله. من هم سلام عرض میکنم خدمت همه مخصوصاً آبراهام عزیز. عرض کنم که اگر حاکمان فعلی آمریکا هم جلوی من نشسته بودند من خیلی ازشون انتقاد نمی‌کردم، چه برسد به این آبراهام خان که خب حتماً جز حقوق بشر، آزادی، پیشرفت، جامعه مدنی، جریان آزاد اطلاعات و... هدفی در دوران ریاست جمهوری خود بر آمریکا نداشته.

لینکلن: تازه برده داری را هم لغو کردم!

زیباکلام: احسنت... آفرین... ای خدا کنه با رضاخان عزیز و مقتدر و خدوم و پاک دست و میهن پرست محشور بشی!

لینکلن: اتفاقا شدیم! دو سه تا اتاق اونورتر داره عذاب میشه بنده خدا؛ خیلی هم بهش سخت میگیرن!

زیباکلام: یعنی آدم شماها رو که از نزدیک میبینه تازه میفهمه چرا همیشه یه ندایی از درونش می‌گفته آمریکایی‌ها رو دوست داشته باش!

لینکلن: اتفاقا ما هم همه مردم رو دوست داریم. اصلاً آمریکا کشور دوست داشتنی‌هاست. ما با هیچ کس دشمنی نداریم و راضی به کشتن هیچ انسانی نیستیم.

زیباکلام: فدات بشم الهی آبراهام جون. اتفاقا من چند روز پیش هم تو مناظره با یه نفر «معدودِ کم سوادِ از جای خاصی تغذیه شو» گفتم که آمریکایی‌ها عمراً از روی قصد هواپیمای مسافربری ما رو زده باشن. موشکه دیگه، یهو در میره میاد میخوره به هواپیما!

لینکلن: آفرین... البته همچین یهوی یهو هم نبوده!

زیباکلام: چرا آقا! الان اینهمه ساله آمریکایی‌ها در مورد قضیه تحقیق کردن، بالاخره اگر کاپیتان راجرز مقصر بود می‌گفتن دیگه...

لینکلن: حالا شما خیلی به این قضیه گیر نده، ولش کن!

زیباکلام: نه آقا! ولش کن یعنی چی؟! بخاطر دویست و خورده‌ای زن و بچه بیگناه الان بیست ساله دارن به آمریکا فحش میدن؛ اینکه نمیشه، تا کی می‌خوان به این ابرقدرت ظلم کنن و کسی هم صداش در نیاد؟!

لینکلن: والّا چه عرض کنم؟ می‌خوای صندلی‌هامون رو عوض کنیم تو جای من بشینی، من جای تو؟!

زیباکلام: واسه چی؟

لینکلن: هیچی، همینجوری گفتم!

زیباکلام: من تو همون مناظره هم گفتم که تو قضیه طبس هم که آبان 58 اتفاق افتاد آمریکا قصد کودتا نداشت؟!

لینکلن: جداً... پس قصدمون چی بود؟!

زیباکلام: نمیدونم، ولی میدونم شما اصلاً عقب افتاده نیستید و اگر قصد کودتا داشتید، آبان 57 کودتا می‌کردید.

لینکلن: اما خب آبان 57 که هنوز انقلاب پیروز نشده بود! واسه چی باید کودتا می‌کردیم؟!!

زیباکلام: دیگه من نمی‌دونم. من فقط میدونم شماها عقب افتاده نیستید. ما عقب افتاده هستیم که فحش میدیم به شما!

لینکلن: میگم جداً بیا جاهامون رو عوض کنیم!

زیباکلام: چه گیری دادی آبراهام جون، نشستیم دیگه!

لینکلن: آخه من معذبم!

زیباکلام: خدا نکنه، چرا فدات شم؟!

لینکلن: آخه احساس می‌کنم جای یه آمریکایی تمام عیار رو غصب کردم! فکر کنم تو شایسته‌تر باشی برای اینکه از طرف آمریکا تو این مناظره صحبت کنی!!! دلم به حال مردم ایران سوخت!


نقل از "سیخونکچی"

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط بنایی| |
برچسب ها: زیباکلام صادق زیباکلام طنز طبس آمریکا

این روزها ، دیدن دست های در انتظار " سبد " خیلی سخت است .

احساس محرومیت ، احساس فقر ، احساس نیاز مندی به " سبد " 

این روزها ، دیدن شکستن غرور ملی با " پلمپ " سخت است .

این روزها ، دیدن هجمه ها به دلسوزان سخت است .

این روزها ، لبو فروش و راننده تاکسی و یک عده معدود بی سواد ، هر چه می خواهند حرف میزنند .

این روزها ، اما جواب این بی سواد ها توهین است .


اما این روز ها ، چیز دیگری هم داشت ، گزینه روز میز مردم ایران

شکوه حماسه 22 بهمن ، انگار تمام تلخی " سبد " را برد .

انگار تمام تلخی " تعلیق " را برد .

انگار تمام تلخی " بی سواد ها " را برد .

راستی این روزها(روزهای سخت بارش برف در چند استان و..)  " سرهنگ ها " با حضور خود نشان دادند که در سختی مردم ایران این "حقوق " دانها نیستند که به مردم کمک میکنند این " سرهنگ ها " هستند که در برف و سرما ، در کوهستان و سختی ، در تحریم و در اشتغال به مردم کمک می کنند .


" سر هنگ ها " متشکریم

سپاه و ارتش و نیروی انتظامی ، متشکریم



نقل از "فاطر سبز"

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط بنایی| |
برچسب ها: حقوق دان سرهنگ سپاه بسیج ارتش

دولت «خبرگزاری دانشجو» را «ستاره‌دار» کرد


آزادی مطبوعات وعده ی دولت برای رسانه های خاص

ویژه خواری خاص دولت اعتدال یعنی همین


نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط بنایی| |
برچسب ها: آزادی رسانه دولت تدبیر و امید اعتدال خبرگزاری دانشجو

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin